همان گل باشم

خاک را که به بازی می گیرد،

  بغضش می ترکد

 های های می گرید

 می خواهد انسان بیافریند

  می آفریند

  این از گٍل ساخته شده هبوط می کند

 می آید می نشیند در رحم از گٍل ساخته شده ی دیگری

 و اندکی آرامش...

  چشمانش را باز می کند

  آی ای مخلوق، اینجا زمین است...

 صدای گریه اش را می شنوی؟

  می داند که پای بر چه سرایی گذارده

 باز گریه می کند

 می خواهد همان گل باشد در دستانٍ خدا

/ 0 نظر / 5 بازدید